معمولاً هستی و زندگی را مرادف هم بکار میبرند. اگر گفته شود من هستم و یا آن موجود و یا جسم هست، مفهومی را که هستی در این جملات ارائه میدهد، عین زندگیست. در حالیکه هدف گوینده در یک مورد "زندگی" و در مورد دیگر "موجودیت " است. این تداخل مفهوم تاحدیست که در اکثر زبانهای رسمی ملل متحد چون انگلیسی و فرانسوی که بدون شک زبانهای تکنولوژیک و فلسفی عصر نیز به شمار میروند، در هردو مورد کلمهء وی در فرانسوی و لایف در انگلیسی کاربرد دارند. کلمهء اکزیستانس که در هردو زبان، با تلفظ متفاوت ازهم بکار برده میشود، به مفهوم وجود است و وجود نمیتواند به تنهائی مفهوم زندگی را ارائه نماید.
زمانیکه میگیوئیم تابلو وجود دارد، این جمله مفهوم وجود مادی ـ فیزیکی تابلو را بیان میکند، نه مفهوم زنده بودن تابلو را. به همین دلیل، در زبان فارسی، مفهوم وجود تابلو به دوگونه بیان میشود. یا میگوئیم تابلو وجود دارد یا اینکه تابلو است. اگر این است را هست بنویسیم اشتباه است. در نتیجه میتوان گفت که در این مورد خاص، زبان فارسی غنی تر است تا زبانهای فرانسوی و انگلیسی.
یادآوری این مطلب، جستجوی برتری زبانی بر زبان دیگر نیست؛ زیرا کلمات بسیاری در زبانهای انگلیسی و فرانسوی با ارائهء مفاهیم خاصی، بخصوص در ساحهء تخنیک و تکنولوژی، وجود دارند که مرادف آنها را نمیتوان در زبان فارسی سراغ کرد. هدف از بیان این مطلب بکارگیری عام کلمهء هستی است که بدون تفکیک با وجود فیزیکی و زندگی داشتن مورد استعمال دارد.
برای توضیح مطلب مثالی را در مورد هستی خداوند در نظر میگیریم:
اگر گفته شود خداوند هست، این هست مبین حیات و وجود حداوند متعال است. اما اگر گفته شود خداوند زنده است، اشتباهء محض است و در هیچ زبانی خداوند زنده است، گفته نمیشود. نتیجتاً صحت کلمهء هستی به جای زنده بودن درمورد خداوند مبین تفاوت مفاهیم هستی و زندگیست که ما حتی در زبان فارسی، باوجود این تفکیک، در موارد غیر از وجود خداوند کمتر به آن توجه نموده ایم.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 آبان1388 توسط منتظر مهدی فاطمه